خرید بک لینک

من الان هیچ شباهتی به خودم ندارم.آن چنان به زمین خورده ام که دیگر توان بازگشت به خودم را ندارم...

نمی دانم این من مغرور کیست و از کجا پیدایش شد که من را این چنین مسحور خود کرده؟

غرور.....

خسته شدم بس که خیالبافی های ناشی از غرورم منیتم را نابود ساخته......

خسته ام...................................

برچسب: نویسنده: یاسین کاشانی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 19:24

من تا دبیرستان خیلی خوب درسم را می خواندم و با اینکه نمره هایم خوب بود و جزء شاگردان برتر بودم اما هیچگاه مغرور نشدم.تا اینکه به کنکور رسیدم و آن وقت بود که کم کم غرور به سراغم آمد... من عوض شدم....دیگر آن دختر سابق نبودم.وقتی خروجی ی کنکور آمد با حالتی متکبرانه گفتم که من باید خیلی بهتر از این می شدم و هوا برم داشت که در جواب کنکورم اشتباه شده!!!! رتبه ام خوب بود اما من بهتر میخواستم بنابراین فقط غر میزدم که رتبه ام خوب نشده و فلان و بهمان....وارد دانشگاه شدم و فقط سر رتبه با همه بحث می کردم.

برچسب: نویسنده: یاسین کاشانی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 19:24

اشتباه کردم که یک پسر رو با غرورم له کردم...

اشتباه کردم که نسبت به همه احساس برتری کردم...

خدایا خسته شدم...

اشتباه کردم که فکر کردم همه من رو دوست دارند...

اشتباه کردم که فکر کردم من تو این دنیا سوگلی تو ام...

اشتباه کردم خداجونم...ببخش منو..ببخش...

دیگه بسه برام... دارم از پا می افتم...

دیگه نمی خوام مغرور باشم ...

میخوام خودم باشم...

همون دختر 5 سال پیش که همه واقعا دوستش داشتن..

دیگه بسه....

برچسب: نویسنده: یاسین کاشانی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 19:24

نمی دیدمش اما می گفت تو اشک من را در آوردی ...غرورم را شکستی .... لهم کردی..... اما به خدا قسم من نمی خواستم این چنین شود.... می خواست رابطه ای دوستانه با من داشته باشد...می گفت عاشق حیای تو شدم....تمام اتفاق ها و گفت و گوها از پشت تلفن بود...نه بیشتر....من مغرور بودم اما نه اینکه بخواهم کسی را له کنم.....من مغرور بودم چون خدایم گفته که در برابر نامحرم مغرور باشم....اما او هزار فکر در باره ی من کرد و در آخر به من تهمت زد.....اکنون چند سال گذشته ....من هنوز او را نبخشیده ام....نمی خواهم ببخشمش..

برچسب: نویسنده: یاسین کاشانی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 19:24

وقتی دختری تو رو نمی خواد حق نداری بهش بگی دوستت دارم... وقتی دختری به خاطر حیاش نمی خواد با تو حرف بزنه حق نداری بهش بگی دلم برات تنگ شده جوابم رو بده... وقتی دختری میگه دست از سرم بردار حق نداری بهش بگی می خوام دستات رو بگیرم...وقتی دختری میگه این صحبت کردن های ما درست نیست و گناه داره حق نداری بهش بگی می خوام مثل یک دوست کنارت باشم...وقتی دختری به خاطر نجابتش بهت محل نمیذاره حق نداری بهش بگی حتما یکی رو داری....وقتی قصدت ازدواج نیست حق نداری بگی من گوهری مثل تو رو از دست نمیدم و مدام مزاحم ب

برچسب: نویسنده: یاسین کاشانی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 19:24

در این میان به هیچ کس لطمه ای نخورد....

آن پسر هم به سراغ زندگی اش رفت...خودش می گفت من در زندگی ام هر چیز سرجایش است و بعد از چند بار تماس که جوابش را ندادم بی خیال شد...اعتنا نکردن به او هم من را نجات داد هم خودش را...او فقط در یک احساس زودگذر غرق شد و خیلی زود بیرون آمد...

فقط خودم نابود شدم...

غرور من خودم را له کرد...

برچسب: نویسنده: یاسین کاشانی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 19:24

صفحه بندی